سخت خاک آلود می آید سخن!
سلام به خودم. از آن سلام هایی که فقط خودم می فهمم و هنوز نه هیچ کس دیگه. سلامی که .....
این جورا دوست داشتم. بد نبود؛ هر چند خیلی خوب نبود، ولی بود. کلن این ولی فلسفه یی دارد. این جا دیگه نمی نویسم چون این که سه نفر می دانند اذیتم می کند. می خواهم جایی برم که احدی من رو نشناسه. محیط جدید همیشه هم بد نیست.
آره، راست گفتی: رودروایسی رو با خودت کنار بذار.
شب، خوش!
زندگی ادامه دارد
گویا این جا تنها جایی ست که مونده. خوشحالم که کس خاصی به این جا سرنمی زنه. باز خوبه. معلوم نیست کی این جا هم به گند کشیده می شه.
اه، لعنتی پس چرا این چیزایی که درباره ی این موضوع عشق خونده و شنیده بودم، غلط ازآب دراومدن. هیچ وقت فکر نمی کردم این جوری باشه. از پایه و اساس فرق داره. والا نمی دونم چی بگم. فقط بدبختیش مونده.
دلم می خواد با یکی حرف بزنم. با کسایی که می شناسنم نمی تونم. خب با کسایی هم که نمی شناسم به طریق اولی نمی شه. خدا هم که جواب آدمو نمی ده.فقط یه گوشه. گوش نمی خوام. دل آدم به اندازه ی کافی بزرگ هست که کار گوش یکی دیگه رو بکنه. راه می خوام. این روزا نمی دونم چرا احساس می کنم آدمای اطرافم پرخاشگر شدن. یه جورایی نامرد شدن. واقعن غیر طبیعی اعصاب همه خورده.
بد بختی اصلی اینه که اگه موضوع همین عشق بود که حل شده بود. این یکی اضافه شده. دست منم نبود. کاریشم نمی شه کرد. اعصاب خودمو بی خود خرد نمی کنم. خودش باید حل شه. ولی بقیش چی.... کل زندگیم رفته رو هوا. خدایا کمک!
افتضاح
باتلاقو ببینی، بری توش (البته اینجاش خیلی دست خودت نیست)، شروع کنی به پایین رفتن؛ بتونی، واقعن بتونی ازش بیرون بیای.
ولی حتی دست و پاهم نزنی. نه که نتونی، نمی خوای!
انگار باید یه صفایی به این "درباره ی خودم" بدم. بعضی قسمتاش باید عوض شه.
رعایت امانت
سزای "عاشق شو ورنه روزی کار جهان سر آید" ، جز "بغیر از آن که بشد دین و دانش از دستم"
نخواهد بود!
خیلی منطقیش می شه، گویا زندگی به باد رفت. همه ی اون "ترک جان گفتم اگر ایمان برم" کشک بود. "چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم/ چو دل بدست کمان ابروییست کافر کیش"
دو مصراع اول از دو غزل حافظ مربوط به فال گرفتن (!) نویسنده با فاصله ی زمانیه تقریبن یک ساله است. مصراع بعد مربوط به شیخ سمعان از عطار و بیت بعد هم از حافظ است.
با مثال نقض روی استقراء (حتی تام) :
زحمت نکش!
عشق پاک یا ناپاک. فکر کنم نا پاک!
آدم ها بی خودی سعی می کنن و سعی میکردن توجیه کنن. "المجاز قنطرة الحقیقه" و از این مزخرفات. توجیه نکن برادر من؛ توجیه نکن.
سیاه سیاه. از همونا که آدم باید همه چیز رو کنار بگذاره و تهش به هیچی نرسه. هیچیه هیچی. چون حتی نمی تونی بگی دوستت دارم. حداقل آ شیخ سمعان (یا صنعان) این رو گفت. خوش به حالش.
چه زندگی ایه که اساسن معشوق "کافرکیش" است؟
حتی در حسرت جرئت دوست داشتن!
سیگار به دست، به رختخواب می رویم.
خواب فراموشی می آورد و فراموشی خواب. روزمرگی خواب می آورد و ...
برای امروز لحظه، لحظه میش مردم. یک روز کمی خواب. امید خواب. راست گفتی " اگر خوابیدی! " .... دیگه راحت نمی خوابم. دیگه من نمی خوابم. خوابم می بره و باز بیدار می شم و فردا و فردا وفردا.
می گفت زیاد فکر می کنم. راست می گفت. خیلی هم راست می گفت. نباید زیاد فکر کرد؛ باید خوابید. اما وقتی نمی شه، نمی تونم، نمی تونم، نمی خوام. چه فرقی می کنه؟!
یه چاه گنده وسط دلم دهن باز کرده. چه جوری باید پرش کنم، خدایا...هر روز بازتر می شه. شایدم یاید کسی پرش کنه. می گن آخرش جنونه. نکن دیوونه. این کارو با خودت، با آیندت، با گذشتت، با کوفت، با زهرمار نکن. نکن... برو یه کم بخواب، رو به راه می شی.
غروب بود و کلاس خالی. دو تا میز وسط و چندتا صندلی دورش. نشسته بودم وسط میز. بچه ها رفته بودن. خیلی وقت بود که رفته بودن. اصلن حال درس دادن نداشتم. اون قدرخسته بودم که وسط زنگ دوم تعطیلشون کرده بودم. کلاس تاریک و روشن بود. کلاس ِخالی، دل ِخالی. قبرِ خالی، تازه کنده شده، تر وتمیز. لازم نیست بمیری. فقط کافیه توش بخوابی. تک و تنها...
سرم درد می کنه. خسته ام. خسته. پلکام سنگین. کسی قبر خالی سراغ داره؟ می گن گرون شده. خیلی خیلی. باید برای خوابیدن هم پول داد.
دنیای کثیفیه. خیلی کثیف. پر از آشغال و گند و کثافت. خدا خوابیده.
صدور حکم
با بررسی چند جانبه و بازدیدن زوایای پنهان، می توان نتیجه گرفت که من عاشق شده ام!
خنده بازاریه ....
حالا نتیجه ی حکم چی می شه؟
دو نفره
خوب بد زشت
دوستان وقایع روز قدس رو لحظه به لحظه نوشتند و ثبت کردن. چیز جدیدی برای گفتن نداشتم پس سکوت کردم. اما کمی که گذشت بیشتر روی روز قدس فکر کردم. به کاری که کردم. به جایی که رفتم. به آدما. به شعارا. دوست دارم بدونم چرا؟
1. بگو آیا شما را به زیان بارترین اعمال (بالاخسرین اعمالا) آگاه کنم؟ کسانی که سعیشان (عمل همراه با زحمت) در حیات دنیا گمراه (ضل) شد در حالی که می پنداشتند بهترین عملکرد را دارند. (کهف 103 و104)
2. آیا پنداشته اید که وارد بهشت می شوید در حالی که هنوز خدا کسانی از شما را که جهاد کردند و استقامت نمودند معلوم نداشته است. (آل عمران 142)
دیروز سبز پوشیدم. یکی از دوستام پرسیده بود "مرگ بر اسراییل می گی؟" گفتم حتمن. گفت این جوری تو ابزار اونا می شی. گفتم که قرار نیست من خودم رو فراموش کنم. اسراییل جنایت کاره و ...
کسایی که اومدند همه چی رو دیدن. دیدن که سبزپوش ها اندک نبودن. اراذل و اوباش نبودن. وحشی نبودن. دیدن که در حالی که اشک آور زدن بازم درگیر نشدیم. درحالی که پلیس به ما حمله کرد و تعدادشون خیلی کم بود اما فقط رفتیم چون مثل خودشون نبودیم. دیدنی ها رو دیدن.
دیروز یه طرف ماجرا حضور بود. اما کسی حواسش نیست چطور مردم به جون هم افتادن. چطوری یک شکاف به این عمیقی بین مردم ایجاد شده. بعضی خودشون رو بکشن تا بگن اعتماد مردم سرجاشه. خب، چی کار کنم وقتی سر جاش نیست. نیست. حالا درست یا غلط نیست. باید مسئله رو حل کرد نه صورت مسئله رو پاک کرد. چرا باید بعضی یه کسی که عکس رهبر رو حمل می کنه هو کنن یا بعضی ها به سبزها فحش رکیک بدن یا به اسم جهاد فی سبیل ا.. مردم رو با زبون روزه بزنن. بگن اینا منافق و ضد ولی فقیه و بی حجابن. اصلن روزه نیستن.... آخه چرا مردم باید همدیگه رو بزنن؟ اینا برا چیه؟ نمی خوام شروع کنم دلیل بشمارم: ذهن سیاست زده ی مردم و اصل کردن یک نظریه به اسم ولایت فقیه و تقدس و انتقادناپذیری اون درحالی که تو نهج البلاغه علی (ع) از مردم می خواد که ازش انتقاد کنن و .... دلایل زیاده.
همه تقصیرکاریم.
بدتر از این اینه که دوست قدیمیت با باتوم جلو روت وایسه. به نظر اون داره در راه خدا جهاد می کنه. اونم چه جهادی. با دوستش.
چرا؟ چرا؟ چرا؟ به هیچی که اعتقاد نداشته باشم به خدا و روز داوری اعتقاد دارم. چرا از خدا نمی ترسن؟ این قدرت لعنتی چقدر ارزش داره؟ البته از بعضی از سر اعتقادشونه. انگار کاری نمی شه کرد. آره، دوستام رو زندانی کردن، اذیت کردن ولی ما راه سیاست رو انتخاب کردیم. نباید به همه ی مردم تحمیل بشه. چرا پدر ملت رو درآوردن. چقدر دشمن؟؟ همه، هر کی انتقاد کرد شد دشمن؟! نه این جوری نمی شه.
از عقایدم ذره ای کوتاه نیومدم. ولی دوست ندارم کسی رو به فقط خاطر عقیده ی سیاسیش طرد کنم. همین.
این جا
* روز قدس : روز قیام دلاوران سبز پوش
* جمعه خدا هم به احترام تو سبز خواهد پوشید.
[شعر سیاسی گفتم] این جا
* با توجه به سفر احمدی نژاد به سازمان ملل و دقت زیاد جامعه ی جهانی روی روز قدس ایران احتمال خشونت کمه. البته با خطیب بودن احمد خاتمی و سخنرانی پیش از خطبه های احمدی نژاد قاعدتن غیر از تحلیل آق بهمن خبر دیگه ای هم هست و اون هم حضور لباس شخصی هاس. البته فرقی نمی کند. اگه خدا بخواد تانک هم بیارن ما هستیم. وقتی به زندانی ها و خانوادشون (عاطفه امام و الویری و قوچانی و حجاریان و شهاب و ...) و حنیف مزروعی و خاتمی و میرحسین و کروبی فکر می کنم، وقتی به شیوا نظرآهاری که برای آزادیش وثیقه ی 500 میلیونی خواستن و ... احساس می کنم اگه نرم هیچی نیستم. می رم برای غیرتم. نترس. تو هم بیا. فردا،مثل من، دیگه نمی تونی تو آینه، به چشمات نگاه کنی. بیا عزیز.
